خرید بک لینک

درباره سایت

یادداشت های یک نفر دیوانه بیگانه

آخرین مطالب

    امکانات وب

      تو را با غیر می بینم ، صدایــــــــم در نمی آید دلـــــم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم تحمل می رود اما شب غــــــــــم سر نمی آید توانم وصف جور مــــرگ و صد دشوارتر زان لیک چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمــی آید چه سود از شرح این دیوانگی ها، بی قراری ها ؟ تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمــــــــی آید ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلـــف که این دیوانه گـــــــر عاقل شود ، دیگر نمی آید دلم در دوریت خون شد،بیا در اشک چشمم بین خدا را از چه بر من رحمت ای کــــــــافر نمی آید   ادامه مطلب

    برچسب: نویسنده: الینا باقریان تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 13:16

    صفحه بندی