تو را با غیر می بینم ، صدایــــــــم در نمی آید
دلـــــم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غــــــــــم سر نمی آید
توانم وصف جور مــــرگ و صد دشوارتر زان لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمــی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها، بی قراری ها ؟
تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمــــــــی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلـــف
که این دیوانه گـــــــر عاقل شود ، دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد،بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کــــــــافر نمی آید
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: الینا باقریان
تاريخ: پنجشنبه
29 دی
1401 ساعت: 13:16